یك روز می بوسمت !
فوقش خدا منو می بره جهنم ! فوقش می شم ابلیس !
اونوقت تو هم به خاطر این كه یك « ابلیس » تو را بوسیده ، جهنمی می شی !
جهنم كه اومدی ، من اونجا پیدات می كنم و دور از چشم خدا هر روز می بوسمت !
وای خدا چه بهشتی میشه جهنم!!

گاهی اوقات/احتیاج به یه آدمی داری…یه دوستی که وایسته روبه روت….خیلی جدی توی چشمات رو نگاه کنه وبزنه تو گوشت….که تو صورتت خم بشه و دستت رو بذاری روی گونه ات و دوباره نگاش کنی…..ببینی که خشمگینه …ببینی که از دستت عصبانیه و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره. ببینی که دوستته و نگاش کنی همونجوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده…تا بهت بگه:
تو چته؟؟؟؟!!!..
بسته….به خودت بیا….تو چته؟و سرت فریاد بکشه…که تو یهو بلرزی وبری تو بغلش تا بغلت کنه وهمون دستی که کوبید رو صورتت رو بذاره رو سرت…چنگ بزنه تو موهات…که سرت رو فشار بده تو گودی شونه هاش….تا تو چشماتو ببندی و روی شونه اش گریه کنی …بلرزی…وبا خودت فکر کنی که:
تو واقعآ چته؟؟؟؟؟!!!!!!!.......![]()
دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشتند ویک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند......
با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هرکدام در انتظار دیگری....همدیگر را نمی بینند........
چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:
عشقت را رها کن ......اگر قسمت تو بود برمی گردد و اگر برنگشت.......بدان قسمت تو نبوده......پس همان بهتر که رفت.
زمونه ازم پرسید کی رو بیشتر از همه دوست داری !؟
من راجع به تو هیچی نگفتم.
آخه رسم زمونه اینه ............:
هرکی رو دوست داری ازت می گیره!
دو نفر همدیگر را خیلی دوست داشتند ویک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند......
با خواندن یک جمله ی معروف از هم جدا می شوند تا یکدیگر را امتحان کنند و هرکدام در انتظار دیگری....همدیگر را نمی بینند........
چون هر دو به صورت اتفاقی به جمله ی معروف ویلیام شکسپیر بر می خورند:
عشقت را رها کن ......اگر قسمت تو بود برمی گردد و اگر برنگشت.......بدان قسمت تو نبوده......پس همان بهتر که رفت.
در افسانه ها آمده: روزی که خداوند جهان را آفرید/فرشتگان مقرب برا به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند…
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا/ آن را در زیر زمین مدفون کن………..فرشته ی دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قراربده……..و سومی گفت: راز زندگی را در کوه ها قرار بده……
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند.
در حالیکه من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا……..ای خدای مهربان/ راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده/ زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.

زندگی حواسشو جمع میکنه ببینه تو چی دوست داری تا دقیقا همونو ازت بگیره![]()
اصلآ به تو افتاده مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروخته ام را
بگذار که بمیرم ...که بمیرم...که بمیرم![]()
.jpg)
رفتی...بالای بام آرزوهای من نشستی و پایین نیامدی!
گفتم:
نردبان ترانه سه پله دارد:
سکوت و صعود و سقوط!
تو صدای مرا نشنیدی و من هی بالا رفتم...هی افتادم!هی بالا رفتم و هی افتادم...
تو می دانستی که من از تنهایی و تاریکی می ترسم ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی!
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم...بی چراغ قلمی پیدا کردم و بی چراغ از تو نوشتم!
نوشتم....نوشتم.................!
حالا همسایه ها با صدای آوازهای من گریه می کنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پیدا می کنند و می خندند!
عده ای سر بر کتابم می گذارند و رویا می بینند!
اما چه فایده؟؟؟
هیچ کس از من نمی پرسد
بعد از این همه ترانه ی بی چراغ چشم هایت به تاریکی عادت کرده اند؟
همه آمدند...خواندند....سر تکان دادند و رفتند!
حالا دوباره این من و این تاریکی و این از پی کاغذ و قلم گشتن!
گفتم: "بمان!" ونماندی!
اما به راستی...ستاره ی نیازو نوازش!
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار دل بی درمان نمی ماند....
این ترانه ها در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........![]()
![]()
یکی با دلش میره......یکی با پاهاش....
ولی مواظب باش کسی با پای خودش از دلت نره![]()

نه......................................................................................
فقط دارم بهت فرصت میدم دلت برام تنگ بشه.![]()
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچ گاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد![]()

با اینکه سفت و سخته ولی شکستنیه...........................

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر از درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
شب در میان تاریکی در نور مهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس
در انتظار دیدن رویت نشسته بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی
اما بگو :
من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خاموش
در انتظار دیدن رویت نشسته است
روزی اگر .......
اما ؛ نه
او هیچوقت دیگر نمی آید
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم

کسي رو براي دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي به خاطر اينکه تو قلبش وارد بشي خودت را کوچک کني..............![]()
فرق من و تو: گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو
![]()
نه!نرو!صبر کن قرارمان اين نبود بايد سکه بيندازيم اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....صبر کن سکه بيندازيم اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو![]()
دخترک هميشه مي گفت:من براي نجابت... وفا و زيباييت عاشق تو شدم پسرک براي روز تولدش سه حيوان خانگي به او هديه داد ...اسب... سگ و يک پرنده زيبا! تا دخترک خواست دليل اينکار را بپرسد.... پسرک رفته بود براي هميشه
_______________________________________

من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود ...

